حیف نیست ؟
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩  


 
 
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤  

 

 

پاي كاج

 

 

يك كم به مختون ، به اون مخ پوكتون فشار بياريد و بگيد بزرگ ترين اختراع بشر چي بوده ؟ گفتم بزرگ ترين ، نگفتم مهم ترين . پس لطفاً  برق و لامپ و تلفن و اتومبيل و هواپيما و چيزاي ديگه رو به رخم نكشيد . بزرگ ترين اختراع بشر گيتار الكتريكه . نمي دونم كي اختراعش كرده . دوستي دارم كه معتقده موسيقي راك يعني آلودگي صوتي و اشعار جلف و جفنگ . موهاي بلند و نشسته . يك بار بهش گفتم موسيقي راك خلاصه ي تمام رنج هاي نوع بشره . تو اون لحظه فكر كردم خيلي گنده گفتم. ولي حالا كه فكرشو مي كنم مي بينم بد نگفتم . خلاصه ي همه ي رنج هاي جسمي و روحي بشر . شايد اگر جامعه ي بشري تجربه ي دردناك جنگ دوم جهاني رو از سر نمي گذروند اين موسيقي شكل نمي گرفت . فكر نمي كنم تهيه ي فول آلبوم گروه انگليسي  Muse براي شما كار سختي باشه . گوش دادن به ترانه ي Forced in  از آلبوم Hullabaloo  و همزمان خوندن داستان " سه قطره خون " هدايت خدابيامرز رو امتحان كنيد .



 
 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٤  

 

 

 

ناتمام

 

توي اينترنت اسم كسي رو كه خيلي دوستش دارم و دستم بهش نمي رسه سرچ مي كردم . به وبلاگي برخوردم كه نويسنده ش هم اسم دايي مون بود . توي اين وبلاگ ترجمه اي از شعري رو ديدم از شاعري به اسم " جيراند مور " كه درست روز گسست من و اون دايي مون اپديت شده بود .  شعره با كوفت و مرض من پُربي ربط نبود .

 

اين هم از شعر :

 

ناتمام

 

همه چيز تمام شد

دلم تنگ نمي شود جز براي دو كلمه

فقط براي دو كلمه ...   

 

 

" ـ ـ ـ ـ ـ    ـ ـ ـ ـ . "

 



 
 
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤  

پس از خواندن متن زير مي توانيد به اين سؤالات پاسخ دهيد :

 

شلخته نويسي بهتر است يا تفكر ؟

آيا حلاج يك مرتاض هندي بود ؟

آيا هنوز هم هات داگ پنيرهاي 469 ارزش خوردن دارند ؟

 

هفت سالم بود كه پام به اتاق عمل باز شد . بيمارستان ايران مهر قلهك با يك در اتوماتيك . توي سالن انتظار بيمارستان با دختري به اسم دنيا دوست شدم  . هردو مريض دكتر پشمي بوديم . عمل هر دوي ما لوزه هاي چركي ته حلقمون بود . توي يكي دو ساعتي كه منتظر آماده شدن اتاق عمل بودم به احتمال سَقَط شدن زير عمل فكر مي كردم . اما دنيا دنيا به تخمش هم نبود . بدو بدو از در بيرون مي رفت و بر مي گشت و از اين كه در خود به خود باز و بسته مي شد كيف مي كرد .  گاهي هم تا نزديك در مي رفت و همين كه در براش باز مي شد بر مي گشت . دكتر پشمي هردوي ما رو جراحي كرد . هردو زنده از بيمارستان دراومديم . فرقش اين بود كه دنيا حال كرد من نكردم . يا به بيان مؤدبانه تر دنيا حال كرد من فكر كردم . اين فكر كردن بد مصيبتيه . امكان هر نوع لذت بردني رو از آدم مي گيره . يكي از اين لذت ها همين شلخته نوشتنه . كسي كه فكر نمي كنه پاي چوبه ي دار يا روي صندلي الكتريكي يا پاشنه ي در اتاق گاز هم از زندگي لذت مي بره .

چه كسي از لذت بردن بدش مياد جز يك

مرتاض هندي

؟

من هم كه هندي نيستم

هستم ؟    

 

اصول سه گانه ي وبلاگ 469 :

اصل صفرم : من فكر مي كنم شبيه چيزي كه فكر مي كنم هستم نيستم .

اصل يكم : من ترك نيستم اما قهوه ي ترك را دوست دارم .

اصل دوم :  وبلاگ 469 تنها به درد كسي مي خوره كه هات داگ پنير رو بيشتر از باباش دوست داشته باشه .

اصل سوم : اصل سوم وجود نداره

نقطه

 

حسين ، معروف به حلاج ، خودش رو جاي خدا جا زد و دار زده شد . معامله ي منصفانه اي بود . من هم حسينم . اما خودم رو جاي حلاج جا مي زنم تا به دار كشيده نشم .

انا الحلاج

 

 



 
 
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤  

 



 
 
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤  

... هستيم

وقتي يك شاعر سنتي پس از عمري مجاهدت در راه اعتلاي ادبيات فارسي و موسيقي سنتي به ديار باقي سفر مي كند ، يك آريايي ملي گراي غير مذهبي كشته مرده ي فردوسي و بيضايي و شجريان مي شود رفيق بي وطن بورخس پرستي مثل من كه پيش از عصر روشنگري از ناخودآگاهش پاك شده و يك زخمه ي گيتار الكتريك ريچي سمبورا را با تمام تاريخ موسيقي ايراني عوض نمي كند .دوستي من و بهرام اين جوري شروع شد . پس از مرگ فريدون مشيري ، ديدن يك پيام تسليت به دوستداران ادبيات روي يكي از ديوارهاي دانشگاهي كه در آن درس مي خواندم برايم حكم پيدا كردن يك بطري يك و نيم ليتري آب حيات گاز دار را در سرزمين ظلمات داشت . باني اين تسليت ، جوان بلند قد و مودب و اتو كشيده اي بود كه توي جيب پيراهنش يك پاكت سيگار شيراز جا ساز كرده بود . با ديدن پاكت سيگار شيراز مطمئن شدم طرف روشنفكر است .ــچه احمق بودم . اين روز ها همكاراني دارم كه همگي كنت سيلور فور مي كشند اما مجموع دانسته هايشان با خر كارتون شرك برابري نمي كند .ــنزديك پنج سال از دوستي من و بهرام مي گذرد . در اين پنج سال گوشه اي از بهترين لحظات زندگي ام را با بهرام گذرانده ام . و همچنين چند تايي از تند ترين پيچ هايزندگي ام را با كمك او به سلامت رد كرده ام . چيزي كه در اين پنج سال ميان من و بهرام گذشته فراتر از يك دوستي ساده بود .

كيفيت منحصر به فردي در رفاقت هاي مردانه وجود دارد كه در دوستي هاي سانتي مانتال زنانه و دخترانه يا حتي عشق ميان دو غير همجنس پيدا نمي شود . چيزي فراتر از برادري ...

پايان اين هفته بهرام پس از سيزده ماه از آستارا به تهران بر مي گردد . سيزده ماهي كه در نبود او به من سخت گذشت . هر چه هست بهرام دو تا گوش شنوا دارد براي شنيدن حكايت هاي باور نكردني زندگي من . مي خواهم براي اولين و آخرين بار يك جمله را به افتخار بهرام شكسته بنويسم . اميدوارم عمق علاقه و ارادت مرا لا به لاي اين شكسته گي حس كند :

عمو بهرام به خونه ي خودت خوش اومدي

و يك شعر عاشقانه از مشيري خدابيامرز :

مهر مي ورزيم

جام دريا از شراب بوسه ي خورشيد لبريز است .

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران

ما به قدر جام چشمان خود از افسون اين خمخانه سرمستيم .

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم

پس هستيم !

 



 
 
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤  

بيشتر مارتا ؛ بيشتر ،

خيلي خيلي بيشتر ...

از لحظه اي كه پا گذاشتم توي موزه ي هنر هاي معاصر تهران چشمم دنبال

مستطيل هاي رنگيي بود كه چند سال پيش توي يك تابلوي نقاشي ديده بودم .

توي يكي از هشتي هاي گالري چهار ، فيلم مستندي نمايش مي دادند كه

علاقه اي به ديدنش نداشتم . به اصرار همراهم با اكراه به تماشاي فيلم رفتم .

مستندي از زندگي و آثار مارك راتكو ، نقاش اكسپرسيونيسم انتزاعي بود .

نقاش همان مستطيل هاي رنگي . در حاشيه ي صوتي فيلم ، هنگام نمايش

همان مستطيل هاي رنگي از موسيقي فيلم آلماني " بيشتر مارتا " استفاده

شده بود . فيلميدرباره ي دنياي غذا و آشپزي . از اين موسيقي پيش از

اين نقاش ديگري به نام نيلوفر رهنما در چيدماني به نام حيات استفاده كرده

است كهبه اندازه ي نقاشي هاي راتكو چسبناك بود .

زور مي زنم شايد بتوان مبينمارتا ، لذت آشپزي ، ميل به غرق شدن در

تابلو هاي راتكو ، حيات و وابستگي آن به تصادف رابطه برقرار كنم .

بايد بيشتر زور بزنم . بيشتر ... خيلي خيلي بيشتر ...

 



 
 
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤  

 

رياست جمهوري محمود احمدي نژاد را مي توان به تعبيريشكوفايي نئواستالينيسم

در ايران ناميد . نقش مردم در شكل گيري اين موقعيت بي شباهت به آنچه در

سال57 اتفاق افتاد نبود . منتها اين بار با تلفات و خسارات كمتر . يك خيزش

خود جوش در ميان طبقات كمتر رشد يافته ي جامعه عليهحركت تحول خواهي

كه رنگ و بويي از مدرنيته داشت . شعار هاي انتخاباتي مصطفي معين را به خاطر

بياوريم كه بر پايه ي سه مولفه ي اساسي مدرنيسم ؛ خردورزي ، اومانيسم و

دموكراسي بنا شده بود . انقلاب سال 57 هم ــالبته اگر بتوان نام آن را انقلاب

گذاشت ــ واكنشي بود به واردات مظاهري از دنياي متمدن كه مي توانست با

گذشت زمان عمق بيابد و دروني هم بشود .

آنچه مي تواند از تلفات پس لرزه هاي انقلاب ثاني بكاهد گسترش نهاد هاي مدني

است . و الا بايد منتظر تكرار كشتارهاي دهه ي شصت باشيم ...

 



 
 
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤  

 

ممكن است موقع خواندن اين داستان بوهاي زيادي را استشمام كنيد . عطر سينگل

كه بوي شكلات مي دهد ، بوي قهوه ي ترك ، بوي گربه مرده ، بوي لجن كف جو ،

و البته بوهاي ديگري كه گفتني نيستند . نوشتني هم نيستند ...

 

 

 چهارشنبه نه ارديبهشت هشتاد و سه ، كافه ي كاپ ، دو و بيست دقيقه ي ظهر

 

 براي تبسّم گارسون افغاني كافه جالب است كه نون ـ ه دو چشم پس از جر و بحث با كاف ـ خ تخته شاسي ش را درآورده و طرح مي زند . كاف ـ خ هم لابد براي اينكه كمتر جلب توجه كند يك برگ كاغذ سفيد گذاشته جلوش و چيزهايي مي نويسد .

از همان لحظه ي ورود به كافه بوي عطر سينگل اعصاب كاف ـ خ را تحريك كرد . اين همان عطري است كه فخرالدين در پادگان آيت الله كاشاني مي زد تا بوي سيگار بهمن پايه كوتاه را چرك كند . شايد اعصاب نون ـ ه دو چشم را هم گربه مرده ي توي جوي تحريك كرده باشد . يا  اين هوا كه آدم را ياد تابستان مي اندازد .

شب قبل ، حدود ساعت دوازده و نيم تبسم نشست پشت همين صندلي كنار پنجره كه حالا كاف ـ خ روش نشسته . حتما مي خواسته ببيند نشستن روي اين صندلي ها چه مزه اي دارد .

نون خيال رفتن ندارد . حالا جعبه ي مداد رنگي پلي كالرش را هم درآورده . از پشت شيشه توي پياده رو مي توان ديد نقاشي او زني شده كه روي شاخ گاوي مي رقصد . اما تبسم اين را نمي بيند . كاف ـ خ هم نمي بيند . بو ها توي سر او غوغا كرده اند . كاف خ سعي مي كند ترانه ي در سايه ي راسموس را به خاطر آورد . نمي دانم بهار سال هشتاد و سه اصلا اين ترانه ساخته شده بوده يا نه .

بي هيچ دليل خاصي كاف ـ خ به ياد آورد گلي ترقي روي همين تپه هاي روبرو دوچرخه سواري كرده . يكي از دوستانش هم توي چاهي چاله اي چيزي افتاده و مرده . كاف ـ خ اين ها را توي دو دنيا خوانده . اما وقتي او و فخرالدين توي توالت هتل كاشاني تنگ ديوار دزدكي سيگار مي كشيدند هنوز اين كتاب منتشر نشده بود . شايد اصلا نوشته هم نشده بوده . اما اين ها چه ربطي به ماجراي امروز دارند ؟ مهم نون ـ ه دو چشم است كه بي خيال نشسته و انگار نه انگار يخ هاي دلسترش آب شده . نون ـ ه دو چشم از همه چيز مهم تر است . از تمام زباله هايي كه سر ظهر توي پياده روي خيابان فرشته تلنبار شده اند و حيثيت جگرگوشه ي تهران را لكه دار كرده اند ، از يخ هاي توي ليوان كه ديگر نيستند ، از چشم هاي افغانی تبسم كه روي شال بنفش ه دوچشم ماسيده اند ...

 

 بيرون كافه نفس كشيدن براي كاف ـ خ راحت تر است . چقدر كاف ـ خ دلش مي خواهد توي يكي از توالت هاي هتل كاشاني باشد و يك نخ سيگاري را دود كند كه توي جورابش جاساز كرده و از كمر شكسته . تبسم فكر مي كند اگر اين داستان به جاي سال هشتاد و سه يك سال بعد اتفاق مي افتاد ، نون ـ ه دو چشم به جاي شال بنفش شبه روسري تركمن سر مي كرد . شايد هم خودش را تا آن روز به عنوان مهاجر غير قانوني از ايران اخراج كرده بودند . اين داستان همه جاش لنگ مي زند . تبسم فكر مي كند كار كردن زنان در كافه هاي تهران ممنوع شده . بي خود نيست كاف ـ خ داستان را مچاله كرد و توي جا سيگاري انداخت .

 



 
 
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤  

 

... داشتيم پنير مي خورديم يكهو رفتيم رو هوا .

                                              ارنست همينگوي

 

 

EXIT                    

 

 

بوسه ي ترينيتي رمزي ست ميان من و دوستانم . يكي از گشايش هاي اين رمز

تقليل زندگي به يك بازي كامپيوتري است . GAME OVER شدن و از نو

شروع كردن . ساختن و پس از آن خراب كردن . زاييدن و پس از آن كشتن .

كشتن و پس از آن زنده كردن .

 

 

موسوليني در راديو نطق مي كند ، بلندگو ها گوش خيابان را كر كرده اند ، مردم

براي موسوليني كف مي زنند ، دندان شكسته ي مالنا مي افتد توي كاسه ي

سوپ سارتر ،كامو پا روي ترمز مي گذارد ، احمدي نژاد براي موسوليني

كف مي زند ، ترمز نمي گيرد ، زن ها مالنا را كتك مي زنند ، فرانكو دستور

شليك مي دهد ، موسوليني براي فرانكو كف مي زند ، مردم از سربازان متفقين

استقبال مي كنند ،سربازان متفقين از پرده ي سينما بيرون مي آيند ،

كاش يكي در خروج را نشانم مي داد ...