ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳  

 

 

 

 

   تماشاي چيدمان آنا گالاشيو در نمايشگاه پيشگامان مجسمه سازي نوين انگلستان ،

سرخ روي سبز ، مرا به ياد گفته هاي تاها بهبهاني در باب معنويت در هنر انداخت . در اين اثر ده هزار شاخه گل رز كف گالري نه موزه را پوشانده است . ويژگي اين اثر ، پويايي و دگرگوني لحظه به لحظه ي آن است . كساني كه در روز افتتاح نمايشگاه اين اثر را ديده اند با ده هزار شاخه گل رز تر و تازه روبرو شده اند . حال آنكه اين روزها تماشاگران گل هايي خشك شده  را مي بينند .

تاها بهبهانيـــ كه در اقدامي شجاعانه خود را به درستي نقاشي اُمّليست خواندـــد در آن عصر پاييزي از مجسمه ي داوود ميكل آنژ به عنوان اثري به غايت معنوي نام برد . اين طور كه حضرت استاد مي فرمودند جناب ميكل آنژ با هر بار فرود آوردن پتك بر پيكر داوود جواب آن را   ـــ  لابد از عالم ملكوت ـــ مي شنيده . پس از آن اين هنرمند معنوي ميكل آنژ وار پتكش را بر فرق سرهنر هاي جديد فرود آورد .

از كاري گفت كه در پاريس ديده . چند طناب رنگي كه از سقف آويزان كرده بودند . از بي معنايي ،

بي پدر و مادري ! و بي ارزشي هنرهاي جديد گفت . از استقبال ميليوني جهانگردان از شاهكار ميكل آنژ گفت و سوت و كوري موزه اي كه كار آن هنرمند مادر مرده را به نمايش گذاشته بوده و در پايان از جاوداني تنديس داوود گفت و دور انداختني بودن آن كار مفهومي . اما اشكال كار جناب استاد به گمان من در همين نكته است . مجسمه ي داوود ميكل آنژ اگر بر اثر سانحه اي  ـــ  مثلا زلزله يا آتش سوزی  ـــ  نابود شود حتي خود ميكل آنژ هم نمي تواند ان را عينا باز سازي كند . ـــ  همان طور كه ارگ بم براي هميشه نابود شد .ـ  ــ   آنچه كار ميكل آنژ را برجسته كرده نوعي مهارت فني ست در تراشيدن سنگ . مهارتي كه در بهترين حالت باز نمايي واقعيت است . اما هنر مفهومي تكويني

 ـــ  ترجمه ي مهدي سحابي از  conceptual artـــ  در عين دور انداختني بودن قابليت تكثير و باز آفريني را داراست . سرخ روي سبز اولين بار در سال 92 در انستيتوي هنر معاصر انگلستان اجرا شده . حالا پس از دوازده سال همان اثر با همان كيفيت و همان مفهوم با گل هايي ايراني در تهران اجرا شده سرخ روي سبز از همان اولين لحظه ي اجرا به رغم زيبايي و تازگي ظاهريش حركت غير قابل مهاري را براي رسيدن به نابودي آغاز كرده است . مسيري كه تك تك اجزاي هستي از لحظه ي انفجار بزرگ تا دميده شدن صور اسرافيل آن را مي پيمايند . احتمالا ساعت ده شب آخرين روز برپايي نمايشگاه ، ده هزار شاخه گل رز خشك شده از ماشين هاي موزيكال حمل زباله ي شهرداري سر در خواهند آورد . اما اين اثر مي تواند در هر نقطه ي ديگري از دنيا  ـــ  پاسادنيا ، موگاديشو ، اولن باتور ، آديس آبابا ، بم يا فلورانس  ـــ زندگي خود را از سر بگيرد . حتي پس از مرگ آنا گالاشيو .

اثرمفهومي تكويني ديگري كه در اين نمايشگاه برقش مرا گرفت +و--نام داشت . كاري از

مونا حاتوم كه از يك الكترو موتور ، يك صفحه ي پوشيده از شن و دو تيغه ي شيار دار و صاف تشكيل شده . چرخش مداوم موتور باعث مي شود تيغه ي اول سطح شن را شيار بزند و از آن طرف تيغه ي دوم شيار ها را از سطح شن محو مي كند . هميشه و در هر لحظه نيمي از صفحه شيار خورده ونيمي از آن صاف است . اين دور باطل براي دانه هاي بخت برگشته ي شن هميشه برقرارست مگر اينكه جريان برق از مولدـــمنبع فيض ازلي براي الكترو موتورـــ قطع شود .مونا حاتوم مطمئنا مهارت دستهاي ميكل آنژ را ندارد اما آنقدر طبع شاعرانه دارد تا چرخه ي آفرينش و مرگ را در هستي با يك الكترو موتور بسرايد .

هنگام تماشاي سرخ روي سبز ، يك شاخه از آن ده هزار شاخه گل رز را به ياد دوست تخس و هنرمندم شُبير كش رفتم تا تحولي مضاعف در اين اثر به وجود بيايد .

نه هزار و نهصد و نود و نه شاخه رز در گالري نه .

 



 
 
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸۳  

 

 

 

 

 

  نمايشگاه" پيشگامان مجسمه سازي نوين انگلستان " در موزه ي هنرهاي معاصر تهرانا ز آن فرصت هاي مغتنم است براي تجسمي كاراني كه سالها تماشاگر يكي دو اثر از هنري مور بودند و تنها نامي از انتوني كارو شنيده بودند .

از كارهاي شايان توجه در اين نمايشگاه   ـــ   و احتمالا الهام بخش !   ـــ   مجموعه ي آثار آنيش كاپور

بودند . تلاش كاپور براي جسميت بخشيدن به خلاء   ـــ   آن گونه كه خودش گفته  ـــ  به شدت تاثير گذار از كار در آمده . ماده ي اصلي مورد استفاده ي كاپور رنگ است كه معمولا براي پوشش سطح خارجي آثار حجمي به كار مي رود . اما اين بار ما با اثري مواجهيم كه خودش پوشش خودش است . زير اين پوشش چيزي وجود ندارد . كاپور با هوشمندي تحسين برانگيزي سطح داخلي اجسام را به ما نشان مي دهد .او با ايجاد فاصله ي مكاني ميان اثر و تماشاگر آن ، فضاي خالي مكعب شكلي را ايجادمي كند كه گوشه اي از آن با حجمي مادي دريده شده . نوعي دخل و تصرف شاعرانه در خلاء . به قول تيم مارلو او از ماده به بهترين نحوي براي نفي ماده استفاده مي كند .

 از ديگر آثار ديدني اين نمايشگاه ، چيدمان ويديو يي ست ـــ video installation ـــ  از مونا حاتوم به نام عمق حلق . اثري تكان دهنده كه بدن هنرمند را به تماشاگر عرضه مي كند اما اين بار به جاي سطح بيروني بدن با داخل آن مواجهيم . ميزي كه حاتوم براي تماشاگر اثرش چيده سفري ست تهوع آور به درون هنرمندي به شدت سياسي . بي نهايت ، اثر ديگري از همين هنرمند به خوبي نشانگر دغدغه هاي سياسي حاتوم است .

در نوشتار بعد از اين نمايشگاه بيشتر خواهم نوشت.

 



 
 
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳  

 

 

 

         جدول كلمات متقاطع

 

 

     گ ل ن ي س ت

                    ه

                    ح

                  ح ر ف و س ط و ا و

                     ف

                     ي

 



 
 
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳  

 

 

 

  چشم بر هم زديم و سال هشتاد و دو گذشت . آنچه از اين سال برايم ماند ، هزار و يك خشت وا رفته است. بايد در سال جديد خشت زدن ياد بگيرم .

هميشه از لحظه ي تحويل سال نو بدم مي آمده . دقايق پيش از تحويل سال نو ، وقتي لباس

پلو خوري به تن مي كنيم ، زُل مي زنيم به هم و منتظر مي نشينيم كه كي اين توپ لعنتي در مي رود ، به سالهايي فكر مي كنم كه مثل باد گذشتند  ـــ  و سالهايي كه خواهند گذشت  ـــ

يادآوري دردناكي ست .

شناسنامه م را گذاشته ام پيش روم . به صفحه ي اول نگاه مي كنم . سال تولدم را كه از هزار و سيصد و هشتاد و سه كم مي كنم به عدد تكان دهنده اي بر مي خورم . به عكس شناسنامه نگاه

مي كنم كه در هفده سالگي گرفته ام . عكس شباهتي به من ندارد  ـــ  يا من شباهتي به آن

ندارم .  ـــ   كاش مي توانستم براي هميشه هفده ساله بمانم ، هفده ساله زندگي كنم ، هفده ساله بميرم ... سكوت صفحات دو و سه مايه ي مباهات است . به صفحه ي انتخابات نگاه مي كنم و مهر ننگيني كه در اين صفحه درج نشد . مسخره ست ، شايد اين شجاعانه ترين كاري بود كه سال گذشته انجام دادم . به صفحه ي آخر شناسنامه كه مي رسم بند دلم گره مي خورد . اين همه دلبستگي به زندگي حال بهم زن استنه ؟ روزي از همين روز ها  ـــ  يا سالي از همين سال ها  ـــ  دستي

جاهاي خالي اين صفحه را با خطي كج و كوله پر مي كند . به همان سادگي كه در بچه گي تمرين

«  در جاي خالي كلمات مناسب بگذاريد  »  كتاب فارسي را انجام مي داديم .

كاش مي توانستم زمان را متوقف كنم ، يا دستكم سرعت آن را بگيرم . زمان راننده ي

بي احتياطي ست . بيخود نيست كه اكثر مسافران آن پيش از رسيدن به مقصد به بيرون پرتاب

مي شوند .

به سالي كه گذشت فكر مي كنم . اواخر سال هشتاد و دو بود كه با دنياي بلاگ نويسي آشنا شدم . دنيايي كه دست كمي از سرزمين عجايب ندارد . تا امروز كه بيشتر تماشاچي اين سرزمين بوده ام اما به قول يكي از بزرگواراني كه در همين دنيا شناختمش ، بايد از يك جايي وارد بازي اصلي بشوم .

نمي دانم صبح شنبه خداوند چند ميليارد مين سالگرد آفرينش هستي را جشن گرفت .

غزل زير را به گمانم حضرت مولانا چنين روز هايي سروده باشد :

 

ساربانا اشتران بين سر به سرقط‍ار مست

مير مست و خواجه مست و يار مست ، اغيار مست

 

باغبانا رعد مطرب ابر ساقي گشت و شد

باغ مست و زاغ مست و غنچه مست و خار مست

 

آسمانا چند گردي گردش عنصر ببين

خاك مست و آب مست و باد مست و نار مست

 

حال صورت اين چنين و حال معني خود مپرس

روح مست و عقل مست و وهم مست ، افكار مست

 

بانگ ياران مي زنيم از آرزوي دلبران

بانگ مست و چنگ مست و زخمه مست و تار مست

 

زاهد خلوت نشين و صوفي پرهيزگار

خرقه ها بر تن دريده بر سر بازار مست

 

خلق عالم هر كسي مست شرابي گشته اند

اي پسر برخيز ، بنگر جمله ي ابرار مست