چشم بر هم زديم و سال هشتاد و دو گذشت . آنچه از اين سال برايم ماند ، هزار و يك خشت وا رفته است. بايد در سال جديد خشت زدن ياد بگيرم .
هميشه از لحظه ي تحويل سال نو بدم مي آمده . دقايق پيش از تحويل سال نو ، وقتي لباس
پلو خوري به تن مي كنيم ، زُل مي زنيم به هم و منتظر مي نشينيم كه كي اين توپ لعنتي در مي رود ، به سالهايي فكر مي كنم كه مثل باد گذشتند ـــ و سالهايي كه خواهند گذشت ـــ
يادآوري دردناكي ست .
شناسنامه م را گذاشته ام پيش روم . به صفحه ي اول نگاه مي كنم . سال تولدم را كه از هزار و سيصد و هشتاد و سه كم مي كنم به عدد تكان دهنده اي بر مي خورم . به عكس شناسنامه نگاه
مي كنم كه در هفده سالگي گرفته ام . عكس شباهتي به من ندارد ـــ يا من شباهتي به آن
ندارم . ـــ كاش مي توانستم براي هميشه هفده ساله بمانم ، هفده ساله زندگي كنم ، هفده ساله بميرم ... سكوت صفحات دو و سه مايه ي مباهات است . به صفحه ي انتخابات نگاه مي كنم و مهر ننگيني كه در اين صفحه درج نشد . مسخره ست ، شايد اين شجاعانه ترين كاري بود كه سال گذشته انجام دادم . به صفحه ي آخر شناسنامه كه مي رسم بند دلم گره مي خورد . اين همه دلبستگي به زندگي حال بهم زن استنه ؟ روزي از همين روز ها ـــ يا سالي از همين سال ها ـــ دستي
جاهاي خالي اين صفحه را با خطي كج و كوله پر مي كند . به همان سادگي كه در بچه گي تمرين
« در جاي خالي كلمات مناسب بگذاريد » كتاب فارسي را انجام مي داديم .
كاش مي توانستم زمان را متوقف كنم ، يا دستكم سرعت آن را بگيرم . زمان راننده ي
بي احتياطي ست . بيخود نيست كه اكثر مسافران آن پيش از رسيدن به مقصد به بيرون پرتاب
مي شوند .
به سالي كه گذشت فكر مي كنم . اواخر سال هشتاد و دو بود كه با دنياي بلاگ نويسي آشنا شدم . دنيايي كه دست كمي از سرزمين عجايب ندارد . تا امروز كه بيشتر تماشاچي اين سرزمين بوده ام اما به قول يكي از بزرگواراني كه در همين دنيا شناختمش ، بايد از يك جايي وارد بازي اصلي بشوم .
نمي دانم صبح شنبه خداوند چند ميليارد مين سالگرد آفرينش هستي را جشن گرفت .
غزل زير را به گمانم حضرت مولانا چنين روز هايي سروده باشد :
ساربانا اشتران بين سر به سرقطار مست
مير مست و خواجه مست و يار مست ، اغيار مست
باغبانا رعد مطرب ابر ساقي گشت و شد
باغ مست و زاغ مست و غنچه مست و خار مست
آسمانا چند گردي گردش عنصر ببين
خاك مست و آب مست و باد مست و نار مست
حال صورت اين چنين و حال معني خود مپرس
روح مست و عقل مست و وهم مست ، افكار مست
بانگ ياران مي زنيم از آرزوي دلبران
بانگ مست و چنگ مست و زخمه مست و تار مست
زاهد خلوت نشين و صوفي پرهيزگار
خرقه ها بر تن دريده بر سر بازار مست
خلق عالم هر كسي مست شرابي گشته اند
اي پسر برخيز ، بنگر جمله ي ابرار مست