| ساعت ۸:٠۱ ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤ |
|
با امير پويان شيوا آشنا شويد :
اصل اين حرف و ايده از داريوش شايگان است در آسيا در برابر غرب که گويا از پل والری بهره برده . آنجا که گفته نقاشی و پيکرتراشی طفلان يتيم اند و معماری ، مادرشان. از وقتی پيکرتراشی و نقاشی و ديگر هنرها و آذين و تزيينه ا، مادرِ اصليشان ــ معبد ــ را از دست دادهاند ، گرفتارِ نامادریِ موزهها شدهاند و عابد جايش را به جهانگرد داده و زيارت شده توريسم . اين ــ گويا ــ تقدير هنر است . توريست ها ، در گروههای چندتايی پرجنب و جوش با دوربينهايی که کليک کليک صدا مي کنند و فلش مي زنند ، از راه مي رسند ؛ تند تند آثار را مي بينند ؛ از بروشورها و راهنماها اطلاعی مي گيرند ؛ نظری اظهار مي کنند و مي روند . بارزترين ويژگی توريست همين است : توريست به موزه می آيد و می بيند تا چيزی دريافت کند . زائر ــ برعکس ــ به معبد آمده تا چيزی بدهد ؛ تا وارسته و پيراسته شود و صاف و صيقل . توريست عجله دارد . هر قدر بروشوری اطلاعات را فشردهتر و خلاصهتر ــ شايد در جدول و نمودار ــ در اختيار بگذارد ، توريست خوشحال تر است . راهنما و تورليدر به همين دليل اهميت پيدا مي کند ؛ چراکه جهانگرد فرصت ندارد . بايد ده موزه و بيست بنای ديگر را هم در دو سه روزی که زمان دارد ببيند و برود . زائر سرِ صبر است . زائر آهسته و پيوسته مسيری را پيموده و در هر قدم چيزی از روحش جدا شده . اکنون که به معبد و زيارتگاه رسيده ، زير لب چيزی مي خواند ؛ سراپا حواس است و آهسته نزديک مي شود . معتکف مي شود . صبر مي کند تا بيشتر از او برود . بيشتر از او برود تا گنجايش کس ديگری را داشته باشد . توريست دنبال رکورد است . هرقدر جاهای بيشتری را ببيند ، بيشتر بدست آورده و حرف بيشتری برای گفتن دارد . توريسم، بازی است و مسابقه . زيارت بازی نيست . زائر عجله ندارد سکسکوار دستی به ضريحی برساند ؛ نوار خط پايان را با شتاب پاره کند و بگذرد و رکوردی ثبت نمايد . زائر منتظر مي ماند تا زمانش برسد . حتی برای از دست دادن هم عجله ندارد ؛ زمانش بايد فرا برسد . عابد در اين مدت صبر مي کند . به همين دليل و بسياري دليل های ديگر ، زائر بودن سخت است ؛ امّا توريست شدن ساد ه. زائرِ واقعي نخبه است و توريست ؛ توده . توريست برای شکسسن رکورد ، قرار ندارد . پس بايد بيشتر ببيند و بگيرد . بايد همه چيز يک جا متمرکز باشد . شايد بد نباشد وقت را از دست ندهد و همان جا که بنا را مي بيند ، غذا هم بخورد و خريد هم بکند . اين طوري زندانِ وکيل مي شود رستوران . پای پول که به ميان مي آيد ، گلاب های کاشان مي شوند آب معطر و فلان دسته ي روستاييان بهمان ده بیهيچ خوشی مي رقصند و آيين شان به سيرکی مضحک مبدل مي شود . اين طور است که سفر و سلوک جايش را به تور دور دنيا در هشتاد روز مي دهد تا رکوردی در باشگاهی ثبت شود . اما از آن غمانگيزتر، تور زيارتی است ؛ فرمول ساده ي رستگاری : راهنمای زيارت . مي شود سفر به دشت ستارگان کوييلو را خواند و رستگار شد ! هيچ مقدماتی برای سفر لازم نيست : امروز بليت بخريد و فردا دم در زيارتگاه عکسی به يادگار بگيريد ؛ شما رستگار شدهايد ! برگرديد و قصهها بسازيد از جذبه ي معنوی معبد و دست شفابخش مراد و الهامی که ناگاه در سحرگاهی نيمه تاريک بر قلبتان وارد شده است . توريسم اگر بازی باشد ، فرهنگ ــ ابزارش ــ مي شود وسيله ي سرگرمی . پیِ سرگرمی هم پول مي آيد . پول هم عجله دار د. کاری ندارد که بايد فرايندی طی شود ؛ بايد مقدماتی فراهم گردد . زائر مي داند که در همين آهستگی است که چيزی از دست مي دهد و البتّه چيزی بس بزرگتر به دست مي آورد . زائر به فکر نزديکی نيست که دوری راه هراسانش کند و نعره برآورد که راهم را دور کرديد . توريست نمي داند و فرياد مي کشد و لذّت آهستگی جايش را به آشوب تعجيل مي دهد . امير پويان شيوا از فارغ التحصيلان هفتاد و هفت علامه حلي تهران ، دانشجوي انصرافي كامپيوتر دانشگاه پلي تكنيك و دانشجوي فعلي علوم اجتماعي دانشگاه تهران است . براي آشنايي بيشتر با او مي توانيد به سايت راز و فتوبلاگ كايروس مراجعه كنيد .
|
| ساعت ٧:٤٢ ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤ |
|
سر رسيد سالي كه گذشت توانستم الاستيسيته ي روح آدميزاد را با تقريب زيادي اندازه گيري كنم . سيزده هزار و پانصد كيلومتر ، فاصله ي مكاني ست كه روح مي تواند در آن كش بيايد بدون اينكه دچار جر خوردگي شود . در اين فاصله ي مكاني امواج راديويي ، دسته هاي پرندگان مهاجر ، دكل هاي انتقال برق ، جريان هاي هواي سرد و گرم ، ابرهاي باران زا ، خطوط تله كابين ، آسمان خراش ها و خيلي چيز هاي ديگر روح را قاچ مي زنند . بعضي از اين امواج روح را مردد مي كنند . ، بعضي نا اميد . اما بي فايده ست . فرق اصلي روح با آدامس ، فنر يا كش شلوار همين جاست . روحه با اشتياقي تكان دهنده همچنان ميل دارد انرژي ذخيره شده در خود را حفظ كند . تا روزي كه Account اش به سر رسد . از خواندن ناله هايي كه پارسال همين موقع توي اين صفحه نوشتم تعجب مي كنم . يادم نيست چي خورده بودم . هر چه بود با برف نا به هنگام لحظه ي تحويل سال نو رفت . تماشاي برف از پشت پنجره ي آشپزخانه و سرخ كردن ماهي نگذاشت بفهمم سال كي تحويل شد . ديگر ترس ها و نگراني هاي سابق را از تمام شدن account ام ندارم . اگر بتوانم داستان را قبل از سر رسيد ن آن تمام كنم ، شايد بتوانم به صفحه تازه اي connect شوم و داستان تازه اي را سر بگيرم ..
|

